سخن خورشید گرفته1
چند لحظه ای گوش جان بسپاریم به ندای خورشید گرفته، شاید ندای
شکایت او را به جان بشنویم و به او حق بدهیم.
شاید هم به هشدار او توجهی کنیم و مسیر خود را تغییر دهیم.
واقع آن است که خورشید، سالها است که از ما دلگیر است، حال باید
به دردنامه ی او گوش جان بسپاریم، تا از خودش بشنویم:
از آن روز که اتفاق عجیبی در زمین افتاد، یعنی زمین به خون بهترین فرزند
دلبند رسول خدا «ص» آغشته شد،
طلوع و غروب من نیز تغییر کرد.
آن واقعه، چنان بر من سنگین بود که اگر مطیع فرمان خدا نبودم،
نور خود را برای همیشه، از آن مردم دریغ می کردم.
مردمی که فرق نور و ظلمت را نمی فهمند، مردمی که بهترین خلق را هدف
تیر کینه بگیرند، مردمی که با دست خود به بهترین خاندان حمله کنند،
چگونه بر آنها بتابم؟
ای کاش خداوند به من اجازه می داد تا برای همیشه نورم را از این مردم
می گرفتم.
ای کاش راهی جز این برایم مقرر می شد تا چشمم بر این مردمان ناسپاس،
که براستی نام مردم بر آنها زیاد است، نیفتد.
قتل و غارت و کودک کشی و اسارت زنان و تازیانه زدن، برای کافران هم
روا نیست، تا چه رسد به بهترین خلق خدا، فرزند رسول خدا، معدن کرامت
و پاکی، ناخدای کشتی نجات، و یاران بی مانند او،
که ایثار و گذشت خود را در آن نیمروز شگفت به نمایش گذاشتند.
آری، از آن روز من در غمم و دلگیرم.
اما خبرهایی هم دارم که به دلیل آنها، هم خوشحالم و هم دلگیر.
ناراحتی ام را ظاهر نمی سازم، مگر آنگاه که خدا بخواهد،
و الا الان قرنهاست که از دست شما ناخشنودم.
خوشنودی من، از این است که امید به روزگاری دارم که ببینم قاتلان فرزند
رسول خدا «ص» به دستان با کفایت آن مولای مقتدر به خاک مذلت کشانده
می شوند.
اما از شما مردم گله دارم می دانید چرا؟
برای آنکه او را رها کرده اید و برای فرجش دعا نمی کنید.
البته زبان را به دعا می گردانید، اما مانند شخص آسوده و راحت، نه مانند
شخص مضطر گرفتاری که برای حل مشکل خود، چاره ای جز آن دعا
نمی بیند.
همچنین می بینم که با عمل خود، دل آن مولا را خون می کنید.
و از این جهت هم از شما شکایت دارم.
من در انتظار آن روزم که آن خورشید تابان ظاهر شود،
و من هم کمترین ستاره ی کهکشان او باشم.
و من مطمئنم که آن روز را خواهم دید اما ای کاش زودتر از این...
اللهم عجل لولیک الفرج....

ای شنواترین شنوندگان !